تبليغاتX
*•..•*سلول دختر خاکستری*•..•*

سلام اگه نمیومدم پای بی وفایی هام نذارین، پای این بذارید که حرفی واسه گفتن نداشتم.

دروغ نمیگم، پس نمیگم که نمیومدم نت، نه اتفاقا بیشتر از قبل هم میومدم...

اومدم همه چیز رو توضیح بدم.نیمایی وجود داشت، آره یادمه...نیما...اما الان دیگه نیست.نه بهم نارو زد، نه بهم خیانت کرد، نه هیچ چیز دیگه.فقط جدا شدیم همین...

خود نیما هم شاید ندونه.اما من میدونم به خاطره اینکه فکر میکرد من همیشه هستم و رفت تا یک ماه، مهم نبود...به خاطره اینکه عقایدش با من جور نبود.حتما حالا میگید چرا دو سال پیش یادتون نبود بهم نمیخورید؟ یادمون بود فقط نمیتونستیم جدا بشیم ظرف صبرمون تا این اندازه جا داشت...مطمئنا نیما خان هم الان راحت تر زندگی میکنه...

یه کلام به همه:عشق قبل از ازدواج آدم رو به پوچی میرسونه...اهداف بلند رو همه تو سرشون پرورش میدند اما با وجود کسی که بخوای بهش فکر کنی نمی تونی به اون چیزا برسی و اون وقت اگه بخوای برای رسیدن به هدف هات مبارزه کنی خودخواه خونده میشی پس چه بهتر که آدما محکوم نشند. دو سال زندگی من نه تباه شد نه خوب بود...گذشت...همین...پاک هم نمیشه، پس این وب هم حذف نمیشه.خواهش میکنم ازم نخواین بیام نظر بدم...خواهش میکنم ازم نخواین دوباره آپ کنم.راستش روم نمیشد اپ کنم آخه می گفتم حتما میگید چه دختر پرروییه.این همه خواهش کردیم نیومد...مرامتون رو عشقه

صفای با صفای مجلس سوت...

همیشه باشید و یاد منو پاک کنید...فقط بمونید

خدا یاور همگی تون

+ تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388عقربه نشان 1:14 کتیبه نویس دختر خاکستری

آدم ها بازی رو دوست دارند...

این تویی که انتخاب می کنی:

همبازیشون باشی

یا

اسباب بازی...

نه بسته می شه و نه حذف میشه ... فقط دیگه آپ نمیشه...

+ تاريخ دوشنبه 22 تیر1388عقربه نشان 19:0 کتیبه نویس دختر خاکستری |

 

از هیاهوی واژه ها خسته شدم ،

من سکوت را از اوراق سپید آموختم...

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟؟

همیشه در خلوت ، مرگ را مجسم کرده ام.

آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست ؟؟

شبی ، شاید امشب ...

زیر نور یک واژه خواهم نشست

و

نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام فال خواهم گرفت ...

و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :

" پایان "

روز مرد هم مبارک باشه.مخصوصا برای نیما

+ تاريخ یکشنبه 14 تیر1388عقربه نشان 23:20 کتیبه نویس دختر خاکستری |

 

امشب می خوام بگم اما نمیشه

یکی جلومو گرفته

از دل تنگم

از اینکه تازه دلیل بی خوابی های شبونه و بهونه آودن و دیگران رو مقصر دونستن ها رو می فهمم

از اینکه حالا می فهمم چه مرگیم بوده

آخ خداااااا

قفسه سینم درد می کنه

دردش تا پشت کمرم رسیده

عرقم زده

ای خدا کتف و ستون فقزاتم داره می پکه

داداش اگه منم مثه تو بشم؟

تو ۱۹ سالگی سکته کردی اما من دارم رکوردتو می شکونم

بغض من خوش اومدی

بعد از مدت ها خوش اومدی

بریز....

+ تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388عقربه نشان 0:20 کتیبه نویس دختر خاکستری

دختر زيبايی بود

پشت پنجره‏ی تنهایی اتاق

پسر زیبایی بود

ایستاده در تنهایی کوچه

دختر به پسر نگاه می‏كرد

پسر به دختر نگاه می‏کرد

نگاه دختر كه ادامه يافت، پسر جرات كرد

پسر اشاره كرد كه دختر بيرون بيايد

دختر لبخند زد

دختر به پسر نگاه می‏كرد

پسر به دختر نگاه می‏کرد

هر دو به هم نگاه می‏كردند

پسر اين پا و آن پا كرد

بارها تا سر كوچه رفت و برگشت

پسر باز با دست به دختر اشاره كرد

صورت دختر گرد و معصومانه بود

صورت پسر مردانه و مغرور بود

دختر كاغذ مچاله شده‏ای را از پنجره بيرون انداخت

پسر کاغذ را برداشت:

"متاسفم عزیزم، من فلج هستم  "

پایان:

 ۱پسرک پایین همان نوشته نوشت : اگر اجازه بدهی من میشوم پاهایت

 ۲پسرک سرش را زیر می اندازد و راهش را می کشد و می رود

پایانش هر کدومه که تو بخوای

+ تاريخ سه شنبه 9 تیر1388عقربه نشان 23:40 کتیبه نویس دختر خاکستری |

بچه همگی ول گردی یا وب گردیتون خوش. خوبین الحمدو سه لا؟

بدبختی رو می بینین تو رو خدا؟ مدرسه کلاس درسی گذاشته.حالا من نمی خوام برم، شهد که بودم دیدم یه شماره آشنا داره می زنگه و منم مشغول صحبت با آقا نیما بودمو گذاشتم پشت خط موند و آخر هم مُرد.وقتی اومدم خونه دیدم ای بابا همون شماره به خونه هم زنگیده داشتم تو اون صندوقچه مخ ناقص،زیر قالیش دنبال صاحب این شماره می گشتم و آخر هم هیچی پیدا نکردم!دفتر تلفن...حالا بگرد اونو پیدا کن! زیر کمد، زیر تخت، تو کشو، رو میزpc، تو دراور! آخر زیر پتو بود.با مشقت بسیار دریافتیم از مدرسه تشریف دارند.شنبه یه کاره رفتم اونجا و می گم امرتون؟مثل این که دزد گرفتند معاون پرورشی اومده گوش منو گرفته می گه چرا اسمت تو لیست کلاس ها نیست؟بابا ول کن این گوشه یومــــــی به دادم برس! آخرم با اختیار تام اسم منو نوشتند و ما رو به زور فرستادند سر کلاس.خداااااا

حالا امروز.. برنامه ای که به من داده بودند نوشته بود ساعت 11:30 شانس منم تصادف شده بود ساعت 11:40 رسیدم اونجا.وارد کلاس که می شی باید سرتو بگیری عقب وگرنه بینی این معلمه می خوره تو چشمت...ببخشید آرومی گفتم و برگه مجازی رو دادم دستش.ازبرگه فامیلمو دیده و میگه خانوم خاکستری از این به بعد 10:45 اینجا باشید.منم هول شدم گفتم معذرت میخوام آقای...امروز تصادف شده بود. اون: من کاری ندارم که تصادف شده،سیل هم که اومد 10:45 اینجا باشید.نشستم پیش دوستمو گفتم مگه شروع کلاس ساعت چنده؟ میگه 11.همون موقع اومد بالا سرم و گفت:شروع ساعت 11 ولی برای شما 10:45 داشتم آتیش می گرفتم بی شعـــور.حیف که مردی وگرنه نامردت میکردم!

نشستیم چند دقیقه که گذشت یه تمرین داد بعد گفت کی میاد؟هیچ کس دست نگرفت، منم که نمی دونستم مبحث چیه نرفتم.تمرین دوم رو من دست گرفتمبی ادب پوزخند زد و با منظور گفت تشریف بیاریـــن.منم با محافظت از چشمم که بینی ش نخوره توش رفتم پای تابلو و با فاصله 3متر از ش همه مسئله رو حل کردم.فکر نمی کرد بلد باشم سرشو تکون داد و دست به چونه گفت:اووم.منم تو دلم خدا خدا می کردم نیاد جلو وگرنه کورم می کرد.می خواست ازم ایراد بگیره گفت خب خاکستری نمودار sin رو که بلد بودی.. cosines رو هم بلدی؟با اعتماد به نفس کامل گفتم بله.اونم نامردی نکرد و یه مسئله سخت داد و من با همون اعتماد به نفسه همه رو حل کردم.ســــوخت و من بسی خنک شدم.

از کلاس که اومدم بیرون معاون پرورشی دوباره جلومو گرفته و می گه: نیوشا دست گل که به آب ندادی؟

من:چطور؟

معاون: آخه این آقای معلم همچین بفهمی نفهمی یه اخلاقی داره که ضایع می کنه و تو هم که ساکت نمی شینی اینجور موقع ها

من : نه خانوم نگران نباشید. ولی باید بگم تنه شون به تنم خورد...

معاون : نکنه باهاش کل کل کردی؟

من : نه بخدا. ببخشید این آقا چقدر حقوق می گیره؟

معاون: به توچه مربوط؟

من : می خوام ببینم می تونه خرج عمل دماغشو بده یا نه؟اگه نه کمکش کنم.Yatta

با یه نگاه چپکی راهی دفتر مدرسه شدیم.مدیری داریـــــما به میر غضب میگه خوش اخلاق از بس بد اخلاقه...رفتم جلوش و گفتم سلام خانوم قوری یعنی قاری...به زور خودشو زحمت داد و عرق ریخت و پس از تلاش های بسیار جواب سلامم رو با گفتن سل.. داد! فقط همین. به جون خودم نباشه به مرگ محمود اگه الف رو هم گفتهمین دوتا حرفو...گفت کاری داری؟ من: بله اومدم پول بگیرم ا..ا..نه ببخشید اومدم بدم... !نه ببخشید، استغفرالله اومدم پولم رو بدم.

احساس کردم خودم رو خیس کردم از اون نگاهی که بهم کرد اما بعد فهمیدم نه گلاب به روتون عرقه و به پشت سرش اشاره کرد که دیدم به به! معاون پرورشی که داره آروم زیر لب میگه تا اخراج نشدی بیا اون دفتر.ما هم قهقهه زنان همراهش براه می افتیم و از نگاه قوری جون،جان سالم بدر می بریم.مثلا از من تعهد گرفتند...

این بود قصه امروز ما...

سبز باشید اما نه مثل قوری

+ تاريخ دوشنبه 8 تیر1388عقربه نشان 15:20 کتیبه نویس دختر خاکستری